نوشته شده توسط:شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر
مجموعه اشعار کارو |
||||||||
مجموعه اشعار کارو کارو شاعر و نثر نویس معاصر ، برادر خواننده معروف ویگن در سال 1306 ه.ش در همدان دیده به جهان گشود این شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بیشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بیدادمیکند.کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد. در گوشه ای از این وصیت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از میان ثروتمندان شهر ما پیدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد.... ...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپارید!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نویسندگی من است، در هم بدرید! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترین نقاط شهر، به سگها بسپارید ...! من می خواهم ، از لاشه من ، چندین سگ گرسنه سیر شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هیچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سیر نشد!... من میمیرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گیرد؟. من میمیرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد!... مرگ من، عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد...! |
||||||||
|
||||||||
| مشخصات : | ||||||||
حاجی فیروز
ای کسانی که در این کشمکش عید سعید
سر خوش و می زده با روی سپید
غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه
آری ای هموطنان
سرگذشتیست مرا تیره در این روی سیاه
لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید
غم پنهانی من گوش کنید
در دل آتش فقر
در غم خاموشی
وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید
قلب من بس که تپید
قلب من بس که شکست
نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار فرومایه پست
بس که برخاک سیاهم مالید
مثل یک قطره سرشک
ازدل خون
زندگی بر لب چشمم غلطید
با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین
لاشه مرده روحم بوسید
وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون
مغز بیچاره بختم پوسید
نفسم....
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم
نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه خون
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید...
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید
آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بد بخت صواب است صواب
آه ای چشم زمین قافله سالار زمان
باز گو با من سر گشته خور عالم تاب
آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف
کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب
این چه رسمیت چه نظمیست چه وضعیست خدا
سبب این همه بد بختی عم کیست خدا
جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیادست در آن حق وستمکار سوار
سر نوشت همه بازیچه مشتیست عیار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار
زندگی پول نفس پول هوس پول هوار
قدرتی کو که بر آید ز پس پول هوار
هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار
من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز
کت من در گرو عید گذشته است هنوز
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بد آخر که چه باشد نوروز
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک زنگ به زنگ
که تف بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین من که چه سینی و چه هفت
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ
آری ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین
هفت سین کی به جهان کسی بهتر از این
دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین
سایه فقر سیه کرده سرو روی زمین
سبز برگ در ختان همه بی لطف و حزین
لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین
زن غمین پیر غمین بچه غمین
وه که سرتاسر این ملک ستمدیده زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار
شیون و درد و فغان داده به سر باد وزان
جای می خون سیه می چکد از چشم رزان
این که چیزی نبود هموطنان بدتر از
عجب اینجاست که افتاده زپا چرخ زمان
کی فلک دیده به خود
فصل خزان بعد خزان
شعر از: کارو
نوشته شده توسط:شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر
» نامه به یک عکاس :: ۱۳۸۸/٢/۳
» *حاجی فیروز* :: ۱۳۸۸/٢/۳
» نسروده درمن :: ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
» شکست آفتاب :: ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
» شراب اشک :: ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
» این قرن دو رو این قرن دوروغ :: ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
» فریاد . . . نسل فاسد شهر ما - نوشته ای از کارو :: ۱۳۸٧/۱٢/۸
» ماسه ها و حماسه ها :: ۱۳۸٧/۱٢/۸
» سوز و ساز :: ۱۳۸٧/۱٢/۸
» سرنوشت :: ۱۳۸٧/۱٢/٧
» نام شب :: ۱۳۸٧/۱٢/٧
» شیون مرگ... :: ۱۳۸٧/۱٢/٥
» زبان سکوت :: ۱۳۸٧/۱٢/٥
» آثار شب زفاف :: ۱۳۸٧/۱٢/٥
» نامه کارو به ویگن برادرم :: ۱۳۸٧/۱٢/٥
» نامه کارو به الاغ :: ۱۳۸٧/۱٢/٥
» قسمت هایی از وصیت نامه کارو :: ۱۳۸٧/۱٢/٤
» وداع :: ۱۳۸٧/۱٢/٤
» نام شب :: ۱۳۸٧/۱٢/٤
» ناز :: ۱۳۸٧/۱٢/٤
» مکافات عمل :: ۱۳۸٧/۱٢/٤
» مارلن ( نوشته : کارو ) :: ۱۳۸٧/۱٢/٤
» توجه :: ۱۳٩٠/۱/۱
» کاروان :: ۱۳۸٧/۱٢/۳
» لوچ :: ۱۳۸٧/۱٢/۳
» خاطرات گذشته :: ۱۳۸٧/۱٢/۳
» نه... من دیگر نمی خندم :: ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
» کابوس :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
» کـابـوس و رویـای تـنهایی :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
» حسرت :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
» گمنامی گم نشده... :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
» هست و نیست :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
» گفتگو :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
» فریاد :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
» اشعار کارو :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
» خاطرات گذشته ... :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
» مرگ لیلا :: ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
» نامه های سرگردان (برابر) :: ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
» عفاف :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
» *تکیه بر جای خدا* :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
» هذیان یک مسلول :: ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
» مناجات :: ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
» آهنگی در سکوت :: ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
» ادمیت :: ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
» / ایزابل.../ :: ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
» توفان زندگی :: ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
» ژیگلو :: ۱۳۸٧/۱۱/۱۱
» عشق دروغ :: ۱۳۸٧/۱۱/۱۱
» آرامگاه عشق :: ۱۳۸٧/۱۱/٩
» خاطرات :: ۱۳۸٧/۱۱/۸
» بر سنگ مزار :: ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
» مرگ ماهیگیر :: ۱۳۸٧/۱٠/۱٩
» نامه های سرگردان :: ۱۳۸٧/۱٠/۱۸
» (کفر نامه) :: ۱۳۸٧/۱٠/٥
» (زندگی نامه) :: ۱۳۸٧/٩/۳٠
نوشته شده توسط:شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر
بس کن جنایت را ! خدایا خالقا
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
! خدایا خالقابس کن جنایت را!
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی
هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد
اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!
! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چو تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید
داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید
شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان
زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد
من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم
سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران
کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود
انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد
(کارو)
خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی لباس فقر پوشی
غرورت را برای نان بریزی پای نامردان
زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی
زپیشانی عرق ریزی شب آزرده خسته تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه آیی زمین وآسمان را کفر میگویی نمی گویی؟
اگر در ظهر تابستان گرما خیز
در کنار دیواری تن خود را به دست خاک بسپاری وقدری آنطرف تر
خانه های مرمرین را روبرو بینی
دستانت برای سکه ای این سو آنسو در گذر باشد
که شاید رهگذاری از درونت با خبر باشد
زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت
___________________________________________________
خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم
چه می خواهی تو از جانم نمی دانم نمیدانم
مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی
تو مسوولی خداوندا به این اغاز وپایانم
من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت
تو می خندی از آن اول به این چشمان گریانم
نه در مسجد نه میخانه نه در دیری نه در کعبه
من آن بیدم که می لرزم دگر بر مرگ پایانم
خدایی نا خدایی هرچه هستی غافلی یارب
که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم
تویی قادر تویی مطلق نسوزان خشک وتر
..
_________________________________________________
خداوندا
اگر روزی تو از عرشت , به زیر آیی , لباس فقر بر پوشی
غرورت را برای , لقمه ای نان بریزی , زیر پای مردمان پست و لاایمان
زمین و آسمان را کفر می گویی.نمی گویی؟
خداوندا
اگر در ظهر گرماخیز تابستان , لبان تشنه ات بر کاسه روئین قیراندوی بگذاری
تن خود را به زیر سایه ی دیوار دست خواب بسپاری
و قدری آنطرف تر خانه های مرمرین دیوار بینی
دستانت برای سکه ای , این سو و آن سو در گذر باشد
که شاید رهگذاری , از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ,نمیگویی؟
خداوندا
اگر روزی گذر کردی , زحال ما خبر کردی و
با چشمان خود نامردی ها را نظر کردی
پشیمان میشوی از قصه ی خلقت
از این بودن
زمین و آسمان را کفر می گویی , نمی گویی؟
___________________________________________________________
(کارو)
آتش شهوت..
پدر آنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی. تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آنشب خیانت کرده ای شاید نمی دانی. به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی از این بابت جنایت کرده ای شاید نمی دانی
___________________________________________________________
(کفرنامه)
خداوندا تو کیستی؟
کیستی ای موج کف آلود و سیل عبوس بی توقف؟
که هزاران من گنگ، از عطش نور شدن در راه تو خاکستر شدیم
ببین دستانی را که هنوز تشنه کا م و تاریک بازیچه ی فریب تو هستند
و بخوان چشمانی را که خاکسترنشین اشک انتظار آغوش تو شدند
گوش کنید ای شمایان،کدامین خدای وسعت عشق سپیدتان را می بوید؟
خدای فاصله ها ؟ خدای شکست ها؟
خدایی که خود آفریدگار احساس و رنگ است اما مرگ ما هی ها و پرپر شدن پروانه ها را به سادگی می پذیرد
دیگر از بوی نحس نفرین تو نمی ترسم
و روح زخم خورده ام را از قفس(بایدها و نبایدهای)تو می رهانم
به راستی از تو و وعده های بی چراغ تو نفرت می کنم
شب است و ماه می رقصد ستاره نور می پاشد
نسیم پونه ها عطر شقایق ها
ز لبهای هوس آلود زنبق بوسه می گیرد
خداوندا تو در قرآن جاویدت به انسان وعده دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمیبینند
من اما دیده ام نامرد نامردی
که با خون رگ مردان عالم کاخ می سازد
تو می گفتی اگر
اهریمن شهوت بر انسان حکمفرما شد
من آنرا با صلیب خشم خود مصلوب می سازم
من اما دیده ام چشمان شهوت ناک فرزندی
که بر اندام لخت مادرش دزدانه می پایید
تو بر لعن و نفرینت
اگر مردانگی اینست
به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم
اگر دستی به قرآنت بیالایم
(کارو)
_______________________________________________________________________
راز آفرینش
خدایا چرا ما را آفریدی؟
می خواهم در لذت و شادی و رضایت زندگی کنید.
می خواهم دست مهر و محبت بر سرتان بکشم.
می خواهم سر به دامان من بگذارید و گریه کنید تا به آرامش برسید.
می خواهم با غرور شمارا به فرشتگان نشان دهم و به آفرینشتان افتخار کنم.
می خواهم خنده هایتان را از ته دل بشنوم.
می خواهم برایم گریه کنید تا بخندانمتان.
می خواهم از من بخواهید تا به شما بدهم.
می خواهم همگی برایم آواز بخوانید.
می خواهم همگی مرا در آغوش بگیرید.
می خواهم همگی مرا تماشا کنید.
می خواهم فقط به یاد من باشید و فقط مرا صدا بزنید.
من یگانه کسی هستم که شمارا آفریده
+
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد
دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد
باری بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد که فریاد رعد آسا زنم
فریاد بر گویم خدایی نیست!
خدایی که فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد
خدا نیست
خدا هیچ است!
خدا پوچ است!
... خدا جسمی است بی معنی!
"خدا یک لفظ شیرین است"
من اینک ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست؟!
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید پس بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟
"عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
شب است و ماه میتابد
ستاره نقره می باشد
و گنجشک بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند
ولی من دیده ام
که نامردان به از مردان
((از خون جوانها،کاخها ساختند))!
تو میگفتی اگر اهریمن شهوت
بر انسان حکم فرماید
من او را با صلیب خویش مصلوب خواهم کرد!
ولی من دیده ام
چشمان شهوت ران فرزندی
که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم
+
کارو
همانا پدر!خداوند گار آتش! که سرشتت ازآتش سوزان است نگهبانان دوزخت را امر فرما که درهای عذاب ابدی را بر روی گناهکار ترین گناه کاران، ارباب فتنه و تبعیض و تمامی فریب خوردگان پیامبران دروغینش بگشایند.که اکنون زمان پیروزی فرزندانت است.... همانطور که وعده داده بودی
کفرنامه
در تمام دشت نیست یک فریاد....
ای خدوندان ظلمت شاد! از بهشت گندتان٬ ما را جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بر آویزم در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین!
باد تا شب های افسوس مایه تان را٬ من به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین! احمد شاملو
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به فریادم!
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی و لباس فقر بپوشی و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی
زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟
خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانیتن خسته خویش را بر سایه دیواریبه خاک بسپاری اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزیشب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان بستهبسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی تو خود گفتی که نا مردمان بهشتت را نمیبینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدمکه نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی تو خود فتنه انگیزیاگر در روز خلقت مست نمیکردییکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردیجهانی را اینچنین غوغا نمیکردی هرگز این سازها شادم نمیسازددگر آهم نمیگیرد دگر بنگ و باده و تریاک آرام نمیسازدشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشدمن اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم اگر حق است زدم زیر خدایی
« کارو»
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
نوشته شده توسط:شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر
زندگی نامه كارو عزیز
زندگینامه کارو
او
به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه
فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا
منظم چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید
.... از دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه
کارو را تا پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی
سرنوشت کارو میباشد که توسط - خود کارو- نگاشته شده ...
میریخت ...
چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...!
حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....
حیف از دوران کودکی که سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه فانیست ....
میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....
زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :
« همدان »
شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد .
همدان
شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته
اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند » به دامن پاره پاره شب افتخارات
آواره ، فرو می بارد
مرد بود
این را مرد بزرگی گفته است
مرد بزرگی به نام مادر ما
وخود
به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را
– مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....
خزان باغ « گاسپاران » یعنی بهار به خزان تبدیل شده .
«گاسپاران » - پوزش صامت پیر مرد را – از اینکه قدرت طپیدن قلبها خبر نداشته – پذیرا میشود ....
وگل
ها پر میگیرند .... گلها پر می گیرند و پر می کشند به سوی آسمان... تا
آنجا ، به هشت بچه ی یتیم آینده ، خبر دهند که عقد تولد شما – بدون اجازه
شما – بی خبر از شما در زمین بسته شد .....بین دختری 15 ساله که در آنزمان
حتی تصور یک بوسه اشتباهی برایش امکان نداشت ....
و مردی که با کوله پشتی یک سرگذشت به خاک سپرده بر دوش ، به سوی سرنوشتی بیگانه با سرگذشت او – قدم بر میداشت ....
و عروسی مفصلی بر گزار می شود ....
عروسی ساده و مفصل ، آنچنانکه شایسته سالهای از یا د رفته نمک شناسی ها و مردانگی ها بوده است
آخ اگر فرزندان آینده ی انسان در شب عروسی انسان ، شرکت داشته باشند .... اگر می توانستند ! ...
....
درختها نفهمیدند ... هیچ نفهمیدند که بناست در آینده – در شمار میلیونها
برگ بی صاحب ، از هشت برگ بی صاحب « جدید » نیز پذیرایی کنند ....
این درختها نفهمیدند....
بادهای خانه بر دوش نفهمیدند
و آفتاب - مثل همیشه – وقت نداشت ...
آفتاب مثل همیشه بزرگتر از آن بود که در وقت خلاصه شود
آفتاب
متوجه نشد که با آن عروسی که در باغ شورین برگزار شد ، هشت نفر دیگر ، بر
جیره خواران خوان بی دریغ انوار مجانی او، افزوده شدند ...
آفتاب اصلا متوجه نشد
بهار هم متوجه نشد ...
بهار آقاست ...
اما این آقا را عشق ها وهوسهای ولگرد – چون نسیم ولگرد شبانه – دچار مکافاتی شبانه کرده اند ..... بیچاره بهار
اگر وقت داشت .... اگر می گذاشتند آقایی خودش را خرج دهد ، هرگز پاییز ، جسارت اظهار وجود نمیکرد ...
آخ
اگر بهار میفهمید که ما هرگز – چون میلیونها فرزند این قرن بی صاحب –
افتخار دیدنش را نخواهیم داشت....اگر می فهمید ....هرگز این عروسی ، در آن
با غ شورین انجام نمی گرفت
اما بهار نفهمید
آفتاب هم نفهمید
زمان هم حوصله فهمیدن نداشت ! ...
و بنا بر این .... آن عروسی ، در باغ شورین ، انجام گرفت ...
و کارخانه آدم سازی به راه افتاد
پدر ما یک ارمنی متعصب بود – ارمنی متعصب ، که همه چیز- جز تعصب و مردانگی او را - جنگ اول جهانی از او گرفته بود ...
شاید به همین علت بود که اینچنین مرتب و بلا وقفه بچه پس انداخت ....
هر یک سال و نیم یک بار یک بچه ! ...
از
لحاظ پدرم قضیه شوخی نبود . نمی توانست باشد ، بیش از یک میلیون ارمنی را
در مسلخ جنگ اول جهانی ، با فجیع ترین روشهای ضد انسانی ، به خواب جاودانی
پیوست داده بودند ... لازم بود ملت ارمنی را از انقراض نجات داد .
پدرم
سهم خودش را ، بیش از سایر ارامنه در نظر گرفته بود ... و اگر زنده بود ،
اگر میماند....ما اکنون به جای هشت خواهر وبرادر، حداقل سی و شش برادر و
خواهر بودیم !
بیچاره مادرمان چکار میکرد ! ؟
جزئیات دوران کودکی را چه کسی بیاد دارد ، که من داشته باشم ؟! ...
اما میدانم تا هنگامیکه پدرم بود ، سفره ما ، افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا نکرد .
هنوز پدرم زنده بود که ما از دامنه « الوند » دور شدیم.... رفتیم « اراک » ...
(پدرم به تجارت فرش اشتغال داشت ،گمان میکنم کارش ایجاب کرده بود که ما را به اراک ببرد ) ...
...و دراراک بود که « ویگن » - برای نخستین بار – با یکی از تراژدی های بزرگ زندگی خود ، روبرو شد
بعد از ظهر یکی از روزها ، همه خواب بودیم که ویگن را ، آب برد ...
که میداند ؟...شاید حنجره ی « ویگن » - زیروبم های عاشق آفرینش را – مدیون زمزمه ی امواج رودخانه ایست که در شش سالگی او را برد ...
شاید
ویگن زندگی خودش را - زندگی شهرتش را – مدیون آن چند دقیقه ایست که موقتا
در بستر رود خانه ، مرد ...رودخانه ای که ویگن را برده بود ، به دو قسمت
تقسیم میشد .... قسمتی از آن ، سنگ آسیایی را میچرخاند ... قسمت دیگرش به
زندگی اشرافی یکی از ملاکین بزرگ اراک ، صفای بیشتری می بخشید : از باغ
مفصل یک ملاک مفصل رد میشد ....
اگر « ویگن » با گرسنگی آشنا نبود
... با باغ بیشترآشنایی داشت رودخانه هم ، لطف کرده بود و اورا به
آشنایانش رسانده بود ... به درختها ....
و ، انجا در آن باغ –
باغبان پیر ، ویگن را از مرگ حتمی نجات داده بود و نگذاشته بود که کرامت
زمزمه ی امواج رودخانه ، نسبت به حنجره ی فردای ویگن ، حرام شود ...
«
ویگن » از مرگ نجات پیدا کرد ...اما گمان میکنم – تا شش سال پس از آن هر
روز – تقریبا یک بار – غش می کرد ... دندانهایش چنانکه گویی خیال جدا شدن
از تنش را دارند ، به تنجی سرسام آور دچار می شدند ....
بیچاره ویگن – چه روزهای مرارت باری را در دوران کودکی از سرگذراند ...
و بیچاره تر از ویگن مادرم .
خدا میداند که تا « ویگن » را – دوباره ویگن کرد – چند بار بی سر و صدا مرد .
نمیدانم – چه شد که روی همرفته یک سال بیشتر در « اراک » نماندیم...
ویگن بقیه دوران مرگ مکررش را در « بروجرد » گذراند ...
در
بروجرد : همانجا که پدرم سی و نه سالگی ، علی رغم هیکل ورزیده و سلامت و
بیچون وچرایش – با یک " سینه پهلوی " ساده ، پیوندش را برای همیشه با
زندگی گسست ...
در « بروجرد » بود که پدرم – به فرمان سرنوشت – نا بهنگام تر از آنچه انتظار میرفت ، به خواهران و برادرن خودش پیوست ...
....
به هر حال از آنروزی که پدر ما مرد ، از همان روز که یک صلیب گمنام – پدر
نازنین ما را – در جوار کلیسایی گمانم در راه بروجرد – ملایر ، زیر
خروارها خاک ، مصلوب کرد ، آفتاب زندگی ما هم ، در سپیده دم بیدار از
آرزوهایمان ، غروب کرد .
وبعد از آن هرچه بود ، درد بود .درد بی پدری ..درد بی ....
بعد
از آن هر چه بود حسرت بود ، آه بود . احتیاج بود و دربه دری ... و دریغ که
من و ویگن ، وقتی پدر ما مرد ، آنقدر بی خبر از دو جهان بودیم ، آنقدر بی
خبر و کوچک ، که حتی با یک قطره اشک ، ترانه ای به نام « لالایی » برای
خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم ....
به ما هیچ نگفتند که او مرده است .... به ما گفتند که یو به سفری دور و دراز رفته .
ما هم بچه تر از آن بودیم که بفهمیم « سفر دور و دراز » یعنی چه؟ ...
افسوس ....هزار افسوس
و افتخار پیدا کرد ...
منظورم از سفره ماست .... افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا کرد ...
اینکه
می گویم « افتخار » تصور نکنید با کنایه میگویم ..... نه ! .... به خاک
از یاد رفته ی پدرم نه ! ....سفره ای که با گررسنگی حداقل برای یک مدت
محدود آشنا نبوده ، به درد مهمانخانه میخورد ، نه به درد خانه !
...وکشیدیم بار گرسنگی را شهر یه شهر ، خانه به خانه ...
و سر کشیدیم شرنگ می شهدآفرینش را، پیمانه به پیمانه
دیگر
دستمان به الوند نمیرسید ، تا از او – از عظمت او – برای نجات استعداد
گرسنه ای که داشتیم ،کمک بگیریم ...دیگر دستمان به دامن الوند نمیرسید ،
تا فرداهای سیاه را ندیده به خاطر خوش دیروزهای سپید ، سر بر دامن برف
پرورش بگذاریم ...و بمیریم ...
نه تنها الوند....اصلا دستمان به هیچ جا نمیرسید ...
.... وهیچ نفهمیدیم چطور شد که یکباره – خود را در زادگاه « ستار خان » یافتیم ...
« نان » ما را به آنجا کشانده بود ....
و نان آور ما ، برادر بزرگ ما « زوان » بود ... « زوان » یک مرد.....یک انسان
آه ! ...ای مردان واقعی روزگار !
ای انسانهای گمنام ! ....
نام نام آوران روزگار – به پاس گمانمی بی جهت شما بر نام آوران روزگار حرام باد .
این مرد 16 ساعته .... 16ساله نمیگویم ... تازه « ساعت » هم بیخود گفتم « ثانیه » صحیح تر است ....
....این مرد ...این « زوان » چقدر به ما محبت کرد
محل کارش نزدیک دهی بود به نام « برج » نمیدانم کدام سمت « مراغه » ...دهی زیبا ، سبز و سراپا صفا .
با مردمی پای تا سر سادگی و انسانیت .
حیف دهات نیست و دهاتی ها ؟!
خاک بر سر شهر و دیوارهای آفتاب گیرش !...
سلام بر هر پرنه گمنام ، با ناله ی شبگیر آفتاب گیرش !...
سلام به صفای دهات ! ...
...سلام به دهات : طبیعی ترین تکیه گاه طبیعت انسانی ...
ما هشت بچه بودیم – رویهمرفته 81 سال داشتیم ....
شانزده سال از 81 سال از آن خود « زوان » بود
به عبارت ساده تر ، یک پسر 16 ساله ، بار پرورش یک جمع 65 ساله را ، به دوش گرفته بود .
اول تابستان بود که وارد « برج » شدیم ....
سه
ماه تابستان را زیر سایه ی زوان و مادمان – با خر سواری ها ...ازکول
یکدیگر پریدنها ودنبال پروانه های وحشت زده ، دویدن ها ، با خنده های
مستانه در پهنه ی چمن ها ....با استفاده از بازی انور آفتاب . با علفهای
بیصاحب دمن ها ... با کتک خوردن ها . کتک زدنها گذراندیم ....
.... دوران کوچ کردنها شروع شده بود .
دوران کوچ کردنها و پوچ کردنهای زندگی .
خدا میداند با چه فلاکتی ، مادرما و سرپرست ما « زوان » ، ما را به « مراغه » رسانیدند.
وه
! چه غم انگیز است ، چقدر اسف بار و غم انگیز است ، قیافه مادری که هشت
بچه ی یتیم – در ماتم زدگی پاره دامن شب گرسنگی ها ، دیده شان به دست خالی
او دوخته شده است ! ....
آخ اگر میدانست
منظورم ویگن است ..
اگر میدانست که « استالین » در اوج تصفیه های خونین سالهای 1936 – 1938 ،
گیتاری برای او تهیه میبیند که طنین پرداز تک نغکه های دوران کودکی او
باشد ...
گیتار را استالین به خانه ما فرستاد
...گیتار را جوان برازنده ای به نام « باریس » با خود به آیانه ی تهی از دانه و بیگانه به ترانه ی ما آورد ...
«
باریس » از کسانی بود که چون هزاران ایرانی مقیم « روسیه » توانسته بود .
با مصیبتی توانفرسا ، جان خود را از تصفیه های خونین نجات دهد و به زادگاه
خود پناه آورد .
وتصادف روزگار باریس را – خودش را نه – قلب باریس را – به تب طپشهای عشق خواهر بزرگم « هلن » دچار ساخت ....
و
همراه با این فراری زندان استالین بود که گیتار – با نغمه های شب زنده دار
، پنجره های بسته ی حنجره ی ویگن را به سوی آفتاب باز کرد ...
در مراغه بود که « ویگن » برای نخستین بار « ویگن شدن » آغاز کرد .
من نمی دانم در قاموس بشری دردناکتر ، غم انگیز تر و شکننده تر از « فقر» کلمه ای یافت می شود ؟!....
تصور نمی کنم ...نمی توانم تصور کنم ... واین گناه من نیست ، این گناه بشریت است
و در کلبه ی فقر ، کلبه ای که سفره اش کفن نگا ه های گرسنه است ... نمغه گیتار ، چه طنینی
می تواند داشته باشد ؟! ...
خواهش میکنم ...
از شما که این سرنوشت بی سرگذشت را میخوانید ، نه !.... از اشکهای خودم
از اشکهای نود و پنج در صد فراموش شده ی خودم ... خواهش میکنم که تا دستور ثانوی ، فرو نریزند...!
از
اشکهای پنج در صد فراموش شده خودم . خواهش میکنم که به احترام شیرمادرم –
تا هنگامی که حوصله دارند ...تا هنگامی که حتی حوصله ندارند ، فرو نریزند
...
من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ...
وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ...
تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ...
و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...!
انسان درست هنگامی بزرگ می شود که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ...
انسان
درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ، خجالت میکشد ، که صمیمانه احساس میکند
که حتی هیچ - یعنی بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است .... افسوس
...
اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ...
سراپا اشکم .... یک دسته اشک ...
یک دسته اشک که دلش میخواهد – به جای یک دسته گل – بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد ....
خاک بر سر خاک !
ای خاک بر سر خاک ، که اجزه می دهد ، بشر با فروتنی بی تکلفش فخر فروشد
ای خاک بر سر خاک ...
که به جای خون تاک ...
خون خودش را ، خون فرزندان خودش را ، می نوشد ...
...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را – خون فرزندان آفتاب را می نوشد ...
و دریوزه ی بشرافتخارجو ، در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد .م...
ودر
خانه ما – آن کلبه ی بی پناهی که خودش تصور میکرد ، خانه است از آفتاب
خبری نبود در آن دوران المبار هیاهوی همه گیر ، ناله محزون یک گیتار شبگیر
، به چراغ کم نور کلبه ی ما میگفت که : « باور کن ... تو آفتابی ! ... »
اما چراغ خانه ما – مادر ما – میدانست که آفتاب خانه ما – پدر ما- در یک گوشه پرت بین راه « ملایر » و « بروجرد » غروب کرده است ...
چراغ
خانه ما-مادر ما – میدانست که زندگی ما را ، چون زندگی هزاران ، صدها هزار
کدک یتیم ، مرگ ، در بن بست چراگاه « چرا » ها مصلوب کرده است
آخ ... بیچاره ماما ...
نمیدانم این روزها « مراغه » چه قیافه ای دارد ؟!...
اما آن روزها ......
کریستنه بود
اسم آن دختر ...اسم آن عشق نخستین « کریستنه » بود ...
آخ کریستنه ! ...اگر بدانی در آن روزهای همه عشق ، آن عشق آسمای ...
و در آن شبهای همه اشک ... آن اشک های پنهانی ...
من با آواز ویگن...
با ساز ویگن ....
خواننده ای که آنوقتها هیچ تصور نمی کرد حتی برای نا سزاگفتن ، کسی نام او را بخواند ...
من با آواز این بچه بزرگ که نامش ویگن است ...من چقدر به خاطر تو گریه میکردم ...
آخ ...اگر بدانی
اگر میدانستی ...
هیچکس نمیدانست ...چز این نیم موسوم به « کارو » ویک نیم دیگر « ویگن »...
من و ویگن ننمیدانم چرا از همان دوران آنسوی جوانی ، اینچنین دیوانه وار همدیگر را عزیز میداشتیم ...
ویگن
دلش برای قلب من – قلب عاشق من – قلبی که اصلا حق نداشت در گیر و دارآن
فقر و فلاکت پر برکت – از سینه من به سوی سینه « کریستنه » - حرکت کند
...می سوخت ...
تبریز !
ای شاهگلی تبریز ! ... یادت هست ،
چقدر آب آن استخر فریبایت را ، هم آهنگ با تک تک « نت » هایی که از گیتار
ویگن پر میگرفتند ، با اشکهای خودم نوازش میدادم؟!..
تو « شاهگلی » عزیز ... شاید گرفتاریهای روزگار، آن روزگاری که من شاهد بودم ، با تو و با تبریز چکار کرد ، از یادت برده باشد ....
هم
ویگن را ، هم اشکهایی که منبه تو تحویل میدادم ، به امید آنکه اگر روزی «
کریستنه » من – کریستنه نازنین من – به دیدارت آمد ، به دیدگانش که هرگز
برای من اشک نریختند ، تحویل بدهی ...
اما من تو را – تبریز عزیز
تو را که گهواره ی آواره ی خیلی از مردان بزرگ روزگار بوده است ، تبریز تو
را که در خیلی از سالها ، خیلی از دوران المبار ، خواب آرزوی هیچ کردن
ایران را ، از چشم حریص قداره کشان روزگار ربوده است ...هرگز از یاد
نخواهم برد.....
گوش کن : ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگزار لطفی است که دورادور با خواندن این سرگذشت بی سرنوشت ، زیر پای قلب من میریزی ...
گوش کن ...!!
گوش
کن ...من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم . اگر- خدای نکرده –
روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار –
وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش –
پیشانی فراغ ...میروم
میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام
به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
بلی
.... راست میگویم ، که ما – من و ویگن – مدتها در تبریز، مشترکاً یک شلوار
داشتیم و یک جفت کفش ...عجیب است ! ...با همه ادعایم اینجا کمی دروغ گفتم
: اجازه بدهید دروغم را پس بگیرم !
من و ویگن مشترکا یک « کاریکاتور شلوار » داشتیم و یک جفتکفش عصبانی که اغلب اوقات پاهای ما خارج از کفش به سر میبردند ...
و آخ که این انگشتان پاهای ما ، از کفشهایی که هیچ عصبانی نبودند ، چقدر تو ری خوردند ...
هم اکنون که دارم ادامه این سرگذشت بی سرنوشت را برای شما بازگو میکنم ...
هم
اکنون ...دلم آنچنان گرفته است که گویی همه ابر ها را – همه هر چه ابر –
از روز تولد زمین قبرها ... از روز تولد آسمان ابرها درهفت آسمان خدا وجود
داشته است ، فشرده اند .
و فشرده ابرها را – به نام مستعار « قلب » در سینه صاحب مرده ی منجای داده اند
قلب من هم اکنون – گور بینام و نشان خاطراتیست که به قول هاکوپ هاکوپیان شاعر آزاده ارمنی : « گم نشده اند ... گر چه مرده اند... »
شبها ، در اتاق ما ، تنها اتاقی که داشتیم ، محشری بر پا بود .
شبها اتاق ما- اتاق عریانی که داشتیم ، عین کندوی عسل بود
کندویی که زنبور عسل داشت ، اما عسل نداشت .
هر
یک از ما – به ترتیب سنی که داشتیم ، یک کلاس از دیگری با لاتر بودیم ...
و آنوقت ، شبها را مجسم کنید ... هشت تا بچه عاصی را مجسم کنید که شب
هنگام ، در یک اتاق – در یک برهوت قاب کرده ... دو تا ، دراز کشیده ، یکی
به طاقچه پریده یکی ناپلئون وار قدم زنان ، زکی زمزمه کنان ، درس خود را
از یر میکند ...
تلخ ترین خاطره ای که من از آن شبها دارم ،
اعتراضی بود که مادرم یک شب به من کرد ؛ من تازه شروع کرده بودم فرانسه
یاد گرفتن ... و میدانیم که کتاب اول همه ی زبانها با کلماتی از قبیل : «
آب ، نان ، درخت ، گاو ... » مشحون است .
شاید 99 درصد از شما که
این سرگذشت بی سرنوشت را میخوانید به زبان فرانسه آشنایی دشته باشید .
مجبورم به خاطر آن یک در صد که آشنا نیست ، با کمال معذرت – توضیح مختصری
بدهم :
« گاو» به زبان فرانسه میشود « لاواش» ...
یک شب که
من مرتب برای ازبر کردن این کلمه – لاواش – لاواش .. میگفتم ، مادرم آهسته
به من نزدیک شد ... و میدانید چه گفت ؟! ... آخ کاش به یاد م نمی آمد ...
همه روحم تبدیل شد به یک قطره اشک ... باور کنید تمامی روحم شد اشک ...
مادرم گفت : کارو ! این لاواش ، لواش صاحب مرده را کم پهلوی این بچه های گرسنه تکرار کن !
نمی دانم از خجالت این گفته فراموش شدنی مادرم بود ، که یکباره وضع ما دگر گون شد ...
نان ، با پای خودش به سراغ ما آمد و در آن برهوت قاب کرده یا تابوت نه نفره را که ما در آن «زندگی» میکردیم کوبید...
کارو شاعر و نثر نویس معاصر ، برادر خواننده معروف ویگن در سال 1306 ه.ش در
همدان دیده به جهان گشود این شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا
مضمون بیشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بیداد می کند.
کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ
رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد.
این شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن یک وصیت نامه
در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت یاد
می کند
در گوشه ای از این وصیت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از
میان ثروتمندان شهر ما پیدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی
بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....
...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک
نسپارید!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش
مداد شبهای نویسندگی من است، در هم بدرید! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا
در پست ترین نقاط شهر، به سگها بسپارید ...! من می خواهم ، از لاشه من ،
چندین سگ گرسنه سیر شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هیچ انسان گرسنه ای
از درگاهتان سیر نشد!...
من میمیرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست! مرگ من ، انتقامی است که
زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گیرد؟. من میمیرم تا زندگی زیر دست
و پای مرگ نمیرد!... مرگ من، عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد...!
در یادداشت بعدی یک شعر و یک نثر از این شاعر می نویسیم
پایان
و اینم عکس کارو همراه ویگن
نوشته شده توسط:شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر شكست سكوت@ شاعر كارو@ كفر
كارو شاعر ندای خلق |
||||||||
مجموعه اشعار کارو کارو شاعر و نثر نویس معاصر ، برادر خواننده معروف ویگن در سال 1306 ه.ش در همدان دیده به جهان گشود این شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بیشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بیدادمیکند.کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد. در گوشه ای از این وصیت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از میان ثروتمندان شهر ما پیدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد.... ...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپارید!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نویسندگی من است، در هم بدرید! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترین نقاط شهر، به سگها بسپارید ...! من می خواهم ، از لاشه من ، چندین سگ گرسنه سیر شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هیچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سیر نشد!... من میمیرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گیرد؟. من میمیرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد!... مرگ من، عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد...! |
||||||||
|
||||||||
| مشخصات : | ||||||||
| ارسال : | شنبه 25 آبان 1387 | |||||||
| بازدید : | 2597 مشاهده جزئیات | |||||||
| امتیاز : | ||||||||
تبلیغات 